
سلام کاربران گرامی به وبلاگ من خوش آمدید. از نظرات شما متشکرم
خدا ابرها را به گريه می اندازه که گلها بخندند پس هر وقت گريه کردم
ناراحت نيستم چون می دونم تو داری می خندی .
باتو ، دریا با من مهربا نی می کند
باتو ، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو ، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو ، من با بهار می رویم
باتو ، من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو ، من درشیره ی هر نبات میجوشم
باتو ، من در هر شکوفه می شکفم
باتو ، من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم ،
در حلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم ،
درنای جویباران زمزمه می کنم
باتو ، من در روح طبیعت پنهانم
باتو ، من بودن را،زندگی را،شوق را ،عشق را ،
زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم ...
قلبم آسمان ميشود به شوق تابيدن ستاره ی وجودت ،
كاش از ميان تمام ستارگان « سهيل » نمیشدی ...

دوستت دارم" را در دستانم می چرخانم از اين دست به آن دست ،
پس چرا هروقت می خواهم به دستت بدهم نيستی ؟
ديگر ايمان نداشتم قلبم فشرده می شد از درد تاب نمی آوردم و می پيچيدم به دور شب .
چرا اينجا نيستی تا "دوستت دارم" را از جنس خاک کنم ، از جنس تنم ، و با بوسه بپوشانمش بر تنت ؟
و من آب می شدم می سوختم ذره ذره تا نجات دهنده از گور شب برخيزد و مرا از خاک سرد برچيند .
بگذار "دوستت دارم" را از جنس نگاه کنم از جنس چشمانم و تا صبح به نفسهای تو بدوزم .
و تا صبح چقدر راه بود ! و تا صبح آيا بار ديگر آفتاب می تابيد ؟