تبليغاتX
صفحه نخست

پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

نوشته های پیشین

هفته دوم اسفند 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387

آرشیو موضوعی

عاشقانه ها
عکس های عاشقانه

پیوندها

دوستي
دانلود نرم افزار و ...
مي سوزم تا نسوزي
بيا 2 عكس دختران ، زنان و هر چيزي
عاشقانه واسه دختر و پسرا
كلبه ي دلتنگي هايم
غريبه ي آشنا
""شهر فرنگ""
خدمات وبلاگ

 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
کلبه ی عشق

کلبه ی عشق

سلام کاربران گرامی به وبلاگ من خوش آمدید. از نظرات شما متشکرم

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 12:1  توسط انکازو  | 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 11:57  توسط انکازو  | 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 11:56  توسط انکازو  | 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 11:53  توسط انکازو  | 

enkazo
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:24  توسط انکازو  | 

enkazo
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:24  توسط انکازو  | 

می خندی...

خدا ابرها را به گريه می اندازه که گلها بخندند پس هر وقت گريه کردم

 

 ناراحت نيستم چون می دونم تو داری می خندی .

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:23  توسط انکازو  | 

با تو

باتو ، دریا با من مهربا نی می کند

باتو ، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند

باتو ، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند

باتو ، من با بهار می رویم

باتو ، من در عطر یاس ها پخش می شوم

باتو ، من درشیره ی هر نبات میجوشم

باتو ، من در هر شکوفه می شکفم

باتو ، من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم ،

در حلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم ،

درنای جویباران زمزمه می کنم

باتو ، من در روح طبیعت پنهانم

باتو ، من بودن را،زندگی را،شوق را ،عشق را ،

 زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم ...

 


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:22  توسط انکازو  | 

ستاره من

قلبم آسمان ميشود به شوق تابيدن ستاره ی وجودت ،

  كاش از ميان تمام ستارگان ‌« سهيل » نمیشدی ...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:21  توسط انکازو  | 

آفتاب

دوستت دارم" را در دستانم می ‌چرخانم از اين دست به آن دست ،

 

پس چرا هروقت می ‌خواهم به دستت بدهم نيستی ؟

 

 ديگر ايمان نداشتم قلبم فشرده می ‌شد از درد تاب نمی ‌آوردم و می ‌پيچيدم به دور شب .

 

 چرا اينجا نيستی تا "دوستت دارم" را از جنس خاک کنم ، از جنس تنم ، و با بوسه بپوشانمش بر تنت ؟

 

 و من آب می ‌شدم می ‌سوختم ذره ذره تا نجات ‌دهنده از گور شب برخيزد و مرا از خاک سرد برچيند .

 

 بگذار "دوستت دارم" را از جنس نگاه کنم از جنس چشمانم و تا صبح به نفس‌های تو بدوزم .

 

 و تا صبح چقدر راه بود ! و تا صبح آيا بار ديگر آفتاب می ‌تابيد ؟

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:20  توسط انکازو  |